محمد على مجاهدى

265

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

تا كى جفاى نوح ؟ لب نوحه برگشا * يعقوب‌سان بنال كه شد يوسفت ز كف چو نوح بر گروه و چو يعقوب بر همه * نفرين « لاتذر » كن و افغان وااسف چندى چو شكوه‌هاى دلش بر زبان گذشت * ز آن تن - ز بيم طعنه شمر و سنان - گذشت 9 در كوفه كاروان عزا چون گذار كرد * دوران ستيزه‌هاى نهان آشكار كرد شد كربلا ز درد اسيرى ز يادشان * و اندوهشان زمانه : يكى بر هزار كرد در پرده شد حق و چو نديدند كوفيان * بىپرده جلوه حجت پروردگار كرد بردند خوارشان به بر زاده زياد * تا كس چو ديد خوارىشان افتخار كرد كاى آل بو تراب چو بر حق نبوده‌ايد * رسوا نمودتان حق و ، بىاعتبار كرد ! طاقت ز دست زينب بيدل عنان ربود * گفت اى لعين عزيز خدا را كه خوار كرد شكر خدا كه دولت پاينده ز آن ماست * ناحق كسى كه تكيه به ناپايدار كرد خواريم پيش خلق و به نزد خدا عزيز * ما را خدا ز روز ازل كامگار كرد فردا كه بهر ما و تو محشر به پا شود * بينى كه كردگار كرا شرمسار كرد در خشم رفت و خواست كه زارش به خون كشد * ترسيد از آن‌كه بار مكافات چون كشد ؟ 10 چون شام جاى عترت شاه شهيد شد * صبحى براى روز قيامت پديد شد عهد ستم به آل نبى باز تازه گشت * پيمان غصه با دل ايشان جديد شد آن در سپاس كاندُه عثمان زياد رفت ! * وين شادمان كه دهر به كام يزيد شد ! اسلام را به كفر شد آميزش آن زمان * كان سر فروغ بزم يزيد پليد شد چون گوى آفتاب - كه شد زيور سپهر - * آذين طشت زر سر شاه شهيد شد ! با چوب خيزران به سر شه زدى كه : شكر ! * كاين سر بريد و قفل غمم را كليد شد ! انديشه شهادت زين العباد كرد * دوزخ صفت به نعرهء « هل من مزيد » شد